خرید بک لینک

دلم لرزید ...خیلی حرف ها بود انگار...خیلی چیزها....احساس سبکی داشتم...دقیقا همون حسی که دراز بکشی بین یه عالمه سبزه.نفس بکشی...بوی زندگی میاد
و من...اینجا...توی این اتاق...تو تاریکی حضور این آدم...از این صدا و این نوا و این آدم
همون حس و همون بوی معطر حضور و زندگی رو احساس میکردم

+ نوشته شده در شنبه چهارم دی ۱۳۹۵ساعت 19:8 توسط رها |

برچسب: خوشبختی, نویسنده: باران کوهی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:26

+تو روانی هستی به خدا-دیگه تو نمیخواد حقیقتو بازگو کنی!+چیکار میخوای بکنی؟-نمیدونم .رها من چیکار کنم؟از نبودنش میترسم .از بودنش هم میترسم .دارم آزارش میدم+خب بهش بگو-نمیتونم .میفهمی ؟نمیتونم...+تو باید یه بار دیگه آزمایش بدی .مگه خود آزمایشگاه نگفت این آزمایش کافی نیست؟-نمیتونم...نمیخوام...رها تو نمیدونی دیدن سه تا حرف HIV همراه با کلمه positive روبروش یعنی چی؟یعنی آوار...آواری که مستقیم تو فرق سرت فرود بیاد...یعنی مرگ ...مرگ همه چیز...مرگ عشقت...مرگ زندگیت...ذره ذره میکشتت...کاش یه مرضی بود تا میفهمیدی میمردی...وقتی میفهمی باید بیخیال زندگی و عشقت بشی...میمیری هر بار وقتی فکر میکنی بهش...هق ه

برچسب: گريه,كردي؟, نویسنده: باران کوهی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:26

-اینجوری باید مراقبش باشی؟میدونی با این سهل انگاریت چه ضربه ای بهش وارد شده؟عصبی دستمو روی پیشونیم کشیدم و با صدایی که سعی در بالا نبردنش میکردم گفتم:+دکتر حالش چطوره؟انگار فهمید حوصله پند و اندرزای بیخودیشو ندارم-حالش خوبه...خوب خوبنفس حبس شدمو بیرون دادم و لبخندی روی لبم نشست-ولی این خوب بودن منو میترسونه...+منظورتونو نمیفهمم-من احساس میکنم داره وانمود میکنه که حالش خوبه!این خود خوری کردن خیلی بده+خب الان باید چیکار کنیم؟-من بهتون توصیه میکنم یه مدت ببرینش سفر نزارین دورش خالی باشه.هرکاری که فکر میکنین براش بهتره و میتونه از تنهایی درش بیاره انجام بدینروی صندلی نشستم و به حرفای دکتر فکر کردم

برچسب: این,خوب,بودن,منو,میترسونه, نویسنده: باران کوهی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:26

*صرفن داستان پردازی های خیالی من؟!!!!!
اسم ها مستعارند؟!!!

نظرات خصوصی جواب داده نمیشوند

نه مثبتم نه منفی،خنثی؛اگه منفی باشی مثبتم اگه مثبت باشی منفی ام اگه هم حد وسط باشی حد وسطم...
خیلی طول میکشه از کسی خوشم بیاد،ولی با حتی یه کار کوچولو از چشمم میوفته...

حالم از هرگونه دورویی به هم میخوره
لطفا خودت باش

برچسب: درد,اینجاست,درد,نمیشود,هیچ,حالی,کرد, نویسنده: باران کوهی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:26

نگاهم در چشمان دریایی مقابلم خیره شد و دوباره موج آرامش به درونم سرازیر شد
این چشما نیروی شدیدی داشتند
نیرویی که نادیده گرفتنش سخت تر از حس کردنش بود
و من فکر کردم چقدر احمقم که همچنان این نیرو قلبم رو به تپش وا میداره...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 17:34 توسط رها |

برچسب: همچنان,این,نیرو,قلبم,تپش,میداره, نویسنده: باران کوهی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:26

صفحه بندی