دلم لرزید ...خیلی حرف ها بود انگار...خیلی چیزها....احساس سبکی داشتم...دقیقا همون حسی که دراز بکشی بین یه عالمه سبزه.نفس بکشی...بوی زندگی میاد
و من...اینجا...توی این اتاق...تو تاریکی حضور این آدم...از این صدا و این نوا و این آدم
همون حس و همون بوی معطر حضور و زندگی رو احساس میکردم
برچسب: خوشبختی, نویسنده: باران کوهی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:26
نظرات خصوصی جواب داده نمیشوند
نه مثبتم نه منفی،خنثی؛اگه منفی باشی مثبتم اگه مثبت باشی منفی ام اگه هم حد وسط باشی حد وسطم...
خیلی طول میکشه از کسی خوشم بیاد،ولی با حتی یه کار کوچولو از چشمم میوفته...
حالم از هرگونه دورویی به هم میخوره
لطفا خودت باش
نگاهم در چشمان دریایی مقابلم خیره شد و دوباره موج آرامش به درونم سرازیر شد
این چشما نیروی شدیدی داشتند
نیرویی که نادیده گرفتنش سخت تر از حس کردنش بود
و من فکر کردم چقدر احمقم که همچنان این نیرو قلبم رو به تپش وا میداره...